زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

مادۀ تاریک، ساده و پیچیده

بعد از مغازۀ خودکشی، مادۀ تاریک دومین کتابی است که از ابتدای سال خواندم ولی چنگی به دلم نزد. مادۀ تاریک برای من یادآور فیلم‌های خاصی از هالیوود بود. از همان فیلم‌ها که به طرف آمپول تزریق می‌کنند، بیهوش می‌شود، به هوش که می‌آید دیگر جای اولش نیست و پس از روزها گوربه‌گورشدن بالاخره می‌فهمد داستان از چه قرار است یا از همان‌هایی که دو نفر از تونلی تاریک به دنیایی ناشناخته پا می‌گذارند و در وسط ماجراجویی شاید دست به اسلحه یا عاشق یکدیگر بشوند.

نیویورک تایمز راجع‌ به آن چنین نظر داده است؛ «رمانی دربارۀ انتخاب‌ها، راه‌های نرفته و امیال و آرزوهای سرکوب‌شده...» این رمان آمریکایی به قلم بلیک کراوچ با ترجمۀ هادی سالارزهی از سوی نشر نون در 384 صفحه و در سال 1398 چاپ شده است.

شخصیت اصلی این داستان علمی ـ تخیلی جیسون اشلی دسن نام دارد. او با همسر اسپانیایی‌اش دنیلا وارگاس و پسر نوجوانشان چارلی در شیکاگو زندگی می‌کند. جیسون آرزو داشت جایزه‌ای معروف در علم فیزیک به دست بیاورد، اما تنها استادی معمولی در دانشگاه است. دنیلا نیز در این رویا سیر می‌کرد که نقاش برجسته‌ای شود، ولی فقط هنرمندی گمنام است که تدریس می‌کند.

با این حال، آنها خیلی هم حسرت نداشته‌هایشان را نمی‌خورند، چون دل‌بستگی بی‌پایانی به زندگی اکنون خود دارند. زندگی‌ای آرام در کنار هم. اما این آرامش و آسودگی خاطر به یک‌باره از چنگشان می‌رود. آن هم در شبی که جیسون از دیدار با رایان هولدر، دانشمند فیزیک و هم‌کلاسی سابقش به خانه برمی‌گردد، اما به خانه‌اش نمی‌رسد، چون ... 

در خلال داستان از برخی اصطلاحات علمی، مخصوصاً فیزیک استفاده می‌شود که در باب همۀ آنها توضیحاتی در متن اصلی یا پی‌نوشت آمده است. کتابی پرهیجان که ممکن است گروهی از خوانندگان وقایع آن را به راحتی حدس بزنند. با متنی روان و هم‌زمان ساده و پیچیده که هرکسی حاضر نیست آن را تا انتها بخواند و بی‌تردید خیلی‌ها دوست دارند یک‌نفس آن را تمام کنند.  


سرزمین آوارگان، خانه کجاست؟

سرزمین آوارگان (Nomadland)  فیلمی آمریکایی است. اما آدم‌ها و جای‌هایی که در آن می‌بینیم با دنیای خیلی از فیلم‌های هالیوود متفاوت است. ژائو کلویی کارگردان چینی این اثرِ درام و وسترن مخاطب را به میان طبقه‌ای خاص از کارگران ایالات متحده می‌برد که نایکجانشینی و اشتغال در کارهای موقتی دو ویژگی اصلی زیست آنان است.

 کوچ دائم این گروه از مکانی به مکانی دیگر ما را با جنبه‌های مختلف این نوع زندگی آشنا می‌کند. و هم‌زمان طبیعت بی‌نظیر آن کشور پهناور را نیز به نمایش می‌گذرد. البته که این رفتن‌های مداوم با اسب و قاطر و گوسفند نیست، این عشایر با ون‌های خود جابه‌جا می‌شوند. ون‌هایی در دل جاده یا طبیعت که دوستشان دارند حتی وقتی دردسرساز می‌شوند. ون‌هایی که برای‌شان اسم‌های زیبا انتخاب می‌کنند. و شاید روزی یا شبی در آن بمیرند.

سرزمین آوارگان، تولید سال 2020 میلادی، در 1 ساعت و 50 دقیقه‌ داستان فرن را روایت می‌کند که یکی از همان خانه‌به‌دوش‌ها است. این زن قبل‌ترها یکجانشین و ساکن امپایر در ایالت نوادا بود. فرن در کارخانه‌ای واقع در امپایر کار می‌کرد. اما در پیامد بحران اقتصادی در سال 2011 کارخانه تعطیل می‌شود و فرن هم بیکار. به جز آن، شوهرش را هم از دست می‌دهد. حالا فرن موقعیت خوب سابقش را ندارد و غمِ مرگ همسر نیز بر دوشش یا در قلبش سنگینی می‌کند. پس به سرزمین آورگان وارد می‌شود. تا زندگی‌ای تازه یا معنایی نو برای زندگی بیابد...

این فیلم آرام در اسکار 2021 سه جایزۀ بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین بازیگر زن نقش اول را به دست آورد. سرزمین آوارگان فیلمی است که با آدم‌هایش تو هم آواره می‌شوی؛ در کنار کارگرانی که جان می‌کنند تا زندگی کنند، در میان درختان، در پای سنگ‌های سخت، در دامان آسمانی که هر لحظه ممکن است غافل‌گیرت ‌کند. و در این آوارگی حتماً خواهی پرسید که خانه کجاست؟ «خانه فقط یک کلمه است یا چیزی که درون تو است؟»


زن در ریگ روان، شن بروب یا بمیر

غرق‌شدن در رمان زن در ریگ روان مثل دیدن خوابی است که در آن آشفته‌حال فقط می‌دوی. با همۀ وجودت به جلو می‌دوی، اما هر از گاهی به پشت‌سرت هم اندک نگاهی می‌اندازی؛ در حالی که نه درست می‌دانی چه در انتظارت است، نه مطمئنی چه‌ها از دست خواهی داد. هنوز به خودت نیامده‌ای که یک‌دفعه از خواب می‌پری و تازه می‌فهمی همان پلۀ اول هستی، اصلاً جایی نرفته‌ای؛ تو در رختخوابت دراز کشیده‌ای و بعد از آن همه بی‌وقفه دویدن جز تصویرهایی پریشان یا از نفس افتادن چیز دیگری به دست نیاوردی. مردِ زن در ریگ روان هم تنها می‌دود ولی در بیداری، در ریگ‌های روانی که با برداشتن هر قدمِ روبه‌جلو بر آنها، گامی به عقب رانده می‌شوی. مرد امید، ایده و پشتکار فراوانی دارد اما بی‌فایده است؛ کم‌کم می‌فهمد که باید واقعیت‌های دردناک زندگی را به هر نحوی شده پذیرفت.

نیکی جومپی مردی جوان است که با فریب‌کاری پیرمردی سر از خانۀ زنی مرموز در می‌آورد؛ کلبه‌ای در گودالی شنی که بر درش نوشته است: «خانه‌ات را دوست بدار». جایی که برای زنده‌ماندن در آن راهی نیست، جز آنکه هر روز ساعت‌های درازی را شن‌روبی کنی و به بخورونمیری که دستمزدت می‌دهند راضی باشی. مرد واقعاً در زمان و مکان و وقایعی گیر افتاده است که تاب تحملش را ندارد. او دلش می‌خواهد به زندگی قبلی خودش برگردد، ولی حتی آن وقت هم که خیال می‌کند تا رسیدن به مقصود راه چندانی ندارد، چیزهایی از زیستن در ریگ روان به یاد می‌رود که قلبش نمی‌تواند فراموش کند.

زن در ریگ روان از شاهکارهای ادبیات ژاپن است که کوبو آبه آن را در دهۀ 1960 میلادی پدید می‌آورد و به خاطرش جایزۀ یومیوری نیز دریافت می‌کند. مهدی غبرائی از مترجمان این اثر به زبان فارسی است که به همت نشر نیلوفر چاپ دوم آن را سال 1385 در 236 صفحه منتشر کرده. 

فضای داستان در ریگ‌زاری دلهره‌آور می‌گذرد، گاهی در آن با حشراتی ریز روبه‌رو می‌شویم، گرما یا سرمای دیوانه‌کننده، بادهای مخوف، برهنگی، تشنگیِ جانکاه و خوراکی که اگر مراقب نباشی زهرمارت می‌شود، زنی عجیب که فقط می‌خواهد شن بروبد، مردی که میانۀ دویدن و روبیدن است و پر از ماجراهای رنج‌دهنده. شکی نیست که این حال و هوا خیلی‌ها را فراری می‌دهد، اما به همان اندازه می‌توان یقین داشت که خوانندگان زیادی را میخکوب خواهد کرد.

بریده‌ای از کتاب: «ناگهان حس کرد که انگار سر تا پا در چشم‌اندازی مشتعل ذوب می‌شود. اما چیزی چون قندیلک یخ میان تنش باقی مانده بود. یک جور شرمندگی به او دست داد. یک جور زن حیوان‌وار... که فقط به امروزش فکر می‌کند... نه دیروز، نه فردا... با قلبی به اندازۀ نوک سوزن. دنیایی که ساکنانش معتقدند می‌توان آدم را مثل نشانه‌های گچ از روی تخته سیاه پاک کرد.»


بازگشت: پدران، پسران و سرزمین مابینشان

آن روزهای زندگی که پر از واژه‌های اما و اگر و شاید و کاشکی می‌شوند، بی‌تردید می‌توانند جانکاه‌ترین لحظه‌های عمر هر کسی را رقم بزنند. همان‌ وقت‌هایی که نهایتِ امید و ناامیدیِ مرگ‌بار هر دو همگام هم طوری به جان بشر دوپا می‌افتند که آدم آرزو می‌کند کاش قطعیت را در هیکل بی‌رحم‌ترین ناگواری‌ها به چشم ببیند، اما میان این همه تردید و ابهام دست‌وپا نزند. بازگشت: پدران، پسران و سرزمین مابینشان، خودزندگی‌نامۀ هشام مطر، کتابی پر از این دقیقه‌های سرگردانی است که نشان می‌دهد صاحبِ اثر با آنها چطور دست‌وپنجه نرم کرده است. و البته که از پس آن به خوبی برآمده؛ خط به خط روایت گواه این مدعا است.

هشام مطر و خانواده‌اش در سال 1979 میلادی، وقتی که او پسری هشت ساله است، لیبی موطنشان را به اجبار ترک می‌کنند و از آن پس با هم یا دور از هم در جاهای دیگری جز کشورشان روزگار می‌گذرانند تا اینکه در 2012 میلادی پس از سی‌ و سه سال این داستان‌نویس و روزنامه‌نگار مصمم می‌شود به دیدار لیبی، سرزمین پدری و روزهای کودکی‌اش برود. نگارش بازگشت هم از پیامدهای همین سفر است؛ کتابی که به‌هیچ‌وجه از خط زمانی منظمی برخوردار نیست و نگارنده مدام میان زمان‌ها و مکان‌های دور و نزدیک در رفت‌‌وآمد است.

راوی در بازگشت از زندگی خود، همسر، مادر، تنها برادرش، شماری از مردان و زنان فامیلش که از مخالفان حکومت قذافی بودند و بیش از همه از جاب‌الله مطر، یعنی پدرش می‌نویسد. هم‌زمان با کودتای معمر قذافی در سال 1969 میلادی و سقوط ملک ادریس، بسیاری از نظامی‌های عالی‌مرتبه که خدمتگزار سلطنت قبل بودند از درجۀ نظامی خود محروم شدند. پدر هشام یکی از این نظامیان بود که پس از مدتی تحمل زندان در مقام دیپلماتی پایین رتبه به خارج از کشور فرستاده می‌شود.

در گذر زمان که رژیم قذافی با رفتارهایی، چون نقض استقلال قوۀ قضاییه، بی‌اعتنایی به آزادی مطبوعات یا اعدام‌های پی‌درپی ماهیت خود را آشکار می‌کند، پدر هشام نیز به یکی از اصلی‌ترین مخالفان آن تبدیل می‌شود. جاب‌الله مطر ابتدا در سال 1973 میلادی از شغل خود استعفا می‌دهد و از آن پس اغلب به شکل زیرزمینی با همراهی طرفدارانش بر ضد نظام فعالیت می‌کند. در مقابل، دیکتاتوری هم آرام نمی‌نشیند و او را مثل سایر دشمنان خود زیر نظر می‌گیرد تا در مناسب‌ترین زمان به وی ضربه بزند. این فرصت در 1990 میلادی هنگامی که پدر در قاهره مقیم است، با همکاری دولت مصر فراهم می‌آید و او به قذافی تسلیم می‌شود. دولت لیبی هم جاب‌الله را به زندان ابوسلیم در پایتخت می‌فرستاد؛ زندانی که به ایستگاه آخر معروف بود و قذافی هرگاه قصد داشت کسی را فراموش کند، در آنجا به بند می‌گرفت. از آن پس سرنوشت جاب‌الله مطر، با وجود جست‌وجوهای بی‌پایان خانواده‌اش، خاصه هشام، به وضعیتی رازآلود وارد می‌شود که جز با نشانه‌هایی اندک و احتمالات نمی‌توان درباره‌اش صحبت کرد. هشام، مادر و برادر بزرگترش دیگر هرگز به دیدن زنده یا مردۀ همسر و پدرشان موفق نمی‌شوند و تاریخِ دقیق مرگ یا اعدام او برای آنها در هاله‌ای گنگ باقی می‌ماند.

مطر زندگی‌شان را قبل و بعد از این ماجرا با قلمی شیوا روایت می‌کند؛ داستانِ آن لحظه‌هایی از عمرشان که با عواقب دیکتاتوری لیبی گره خورده یا هرآنچه که از تأثیرات این حکومت خوفناک در امان مانده است. در دل این روایت از فرهنگ و آداب مردم لیبی، تاریخ این سرزمین از قدیم‌ترین ایام و سیاست لیبی، به ویژه در دوران قذافی و سال‌های انقلابی که بهار عربی نامیده شد، داده‌های درخور تأملی می‌توان یافت. آن بخش‌هایی از کتاب که مطر از مهاجرت و زندگی در غربت می‌گوید، شاید زیباترین و غمناک‌ترین صحنه‌های بازگشت باشند، مانند این تکه در اولین برگ‌های کتاب: 

«... و این سفر می‌توانست مرا از مهارتی که سخت تلاش کرده بودم در خود پرورش دهم، دور کند: اینکه چگونه دور از مکان‌ها و افرادی که دوستشان دارم، زندگی کنم. کارِ درست را ژوزف برودسکی انجام داد، و همین‌طور ناباکوف و کُنراد. آن‌ها هنرمندانی بودند که هرگز به سرزمینشان بازنگشتند. هر کدام از آن‌ها به شیوۀ خویش، خود را از وابستگی به کشورش کنار کشیده بود. آنچه پشت سر گذاشته‌ای، از بین رفته است و اگر بازگردی با فقدان یا نابودی آنچه برایت عزیز بوده است، روبه‌رو خواهی شد. اما دیمیتری شوستاکوویچ، بوریس پاسترناک و نقیب محفوظ هم کار درستی کردند؛ آن‌ها هرگز سرزمینشان را ترک نکردند. اگر بروی، همۀ پیوندهایت با کشورت دچار مشکل خواهد شد، آنگاه تو همچون تنۀ یک درخت مُرده خواهی بود؛ سخت و توخالی. وقتی نه قادر به ترک باشی و نه بتوانی بازگردی، چه می‌کنی؟»

این اثر برندۀ جایزۀ پولیتزر در سال 2017 میلادی است و در ایران بسیار محبوب و ترجمه‌های متعددی دارد. نوشتار حاضر بر اساس برگردانی از شبنم سمیعیان است که در سال 1396 از سوی انتشارات کوله‌پشتی تهران در 304 صفحه منتشر شده است. 


تلما و لوییز: زن، جاده و آخر دنیا

تلما و لوییز (Thelma and Louise) دو دوست جوان و آمریکایی هستند، تلما زنی خانه‌دار و متأهل و لوییز زنی مجرد و پیشخدمت کافه‌ است. آن دو می‌خواهند پایان هفته را به سفری کوتاه بیرون از شهر بروند. اما در همان ابتدای گردششان علی‌رغم خواستۀ خود اتفاقی را رقم می‌زنند که مجبور می‌شوند تا انتها به هزار و یک کار ناخواستۀ دیگر تن بدهند. آنها از آن فاجعۀ بزرگ فرار می‌کنند و در نهایت به آخر دنیای خود می‌رسند.

این فیلم دوساعته می‌تواند هر زنی را عاشق خود کند، چون پر از مردهایی است که زنان از آنها متنفرند؛ شوهری مغرور و خودشیفته که اصلاً آدم می‌ترسد یک کلام با او حرف بزند. دوست‌پسری سرد و عصبی که در اوج محبتش وقتی حلقۀ نامزدی را تقدیم می‌کند قیمتش را هم تذکر می‌دهد. مردی که در کافه زنی را به نوشیدنی دعوت می‌کند، بعد از تعریف‌های زیاد از خوبی زن با او می‌رقصد و بعد خودش را محق می‌داند که با آن زن وارد رابطۀ جنسی بشود. مردی مهربان و صمیمی که خود را علاقه‌مند به یک زن معرفی می‌کند اما خیلی زود معلوم می‌شود که آن همه خوش‌رفتاری برای خوابیدن با زن و دزدیدن پول او بوده است. مردی که در دل جاده چون دو زن را بدون مرد می‌بیند به خودش اجازه می‌دهد هر پیشنهادی به آنها بدهد آن هم با حرکات تهوع‌آور صورت و دستش.

فیلم تلما و لوییز، محصول 1991 میلادی با کارگردانی ریدلی اسکاتِ انگلیسی، یکی از ماندگارترین فیلم‌های زن‌محور و جاده‌ای است. اثری درام و پلیسی که پاره‌های طنزآلودش تلخی ماجراها را کم‌رنگ می‌کند. فیلمی که می‌تواند خوشایند بسیاری از هواخواهان حقوق زن باشد، هرچند خالی از برخی دیالوگ‌ها و صحنه‌های سطحی نیست. به هر حال، کالی خوری، فیلمنامه‌نویس زن آن، جایزۀ اسکار را به خاطر این فیلم به خانه می‌برد.

تلما و لوییز داستان دو زن و جنایت‌های کوچک و بزرگشان است؛ جنایت‌هایی که هرگز سبب نمی‌شود بیننده آنان را جنایت‌کار بنامد...