امروز (۲۵مهر۱۴۰۲) تا نزدیک ساعت چهار کار کردم. بعدش با وجود استرس زیادی که داشتم و در موردش با مامان هم حرف زدم تصمیم گرفتم اصلاً دیگر تا آخر شب کار نکنم و کتاب بخوانم فقط. یعنی کتابهای غیرکاری. قسمتی از کار دیروزم تنظیم طرح درس سالانه و روزانه بود. با توجه به فرمهایی که از پارسال داشتم این کار خیلی سخت نبود. ولی یکی از کلاسهای سواد رسانهای پوستم را کند. تقریباً شش جلسه اضافه میآمد. آن هم با بعضی جابهجاییها و ایدههای جدید درستشان کردم. اگر فراموشکاری نگیرم، همین فردا (چهارشنبه) میبرمشان مدرسه.
ترانه، امروز با هم بازی کردیم. تو مامانم بودی و من هم بچه کوچولوی شیطان که از هر فرصتی برای گریهکردن و گولزدن مادرش استفاده میکرد. حسابی سروصدا راه انداختم. احساس میکنم خیلی خوب توی نقش نوزادان میروم! تو هم خیلی خوب مادری کردی! حتی یک بار دستپاچه شدی و برخلاف روزهای دیگر که موقع بازی اتاق را ترک نمیکنی، رفتی در آشپزخانهتان تا برای آرامکردن گریههای وحشیانهی من چیزی بیاوری. یک قمقمه بچگانه آوردی که مال خودت بود و عکس یونیکورن داشت و تو گفتی که این شیشه شیر است! بخور!
راستی، ترانه، چند کلمهی هلندی هم با من حرف زدی که راستش به غیر از همان خودمرغن چیزی یادم نمانده! شاید آبی میشد بلاخ! نمیدانم! من سربهسرت گذاشتم و به تو گفتم برو از معلمت یوف آنس بپرس که کورزنگلو به هلندی چه میشود. بدجوری چپچپ نگاهم کردی. من دور تو بگردم که اینقدر قشنگ عصبانی میشوی! یک بار هم به تو گفتم برو به معلمت بگو «زبوندرازی» به هلندی چه میشود! خلاصه بعد از کلی بازی و سروصدا و قربانصدقهی هم رفتن، خداحافظی کردم. تو میخواستی شام بخوری که تخممرغ سرخکرده و نان و پنیر بود. مامان آنا خیلی قشنگ غذایت را در بشقاب گذاشته بود و به من هم نشان دادی. من هم گفتم «آخ دهنم آب افتاد، دلم به تاپتاپ افتاد!»
امروز، برای اولین بار از احمد آرام (آن که بوشهری است) کتابی خواندم. مجموعه داستانش را با عنوان «غریبه در بخار نمک» از کتابخانه گرفتهام که فقط داستان اولش را خواندم و دوستش داشتم. مخصوصاً آن قسمتهایی که پسر کمسنوسال تعریف میکند عاشق ریحانه کلاسپنجمی است یا آنجاها که همین پسرک میفهمد پدرش به خانه «پرو» میرود، ولی نمیفهمد که در این خانه چه خبر است. پسر ساده و چشم و گوش بستهای است که هرچه توضیح میدهند دیگران، نمیفهمد که اینجا فاحشهخانه هست و این یعنی چه. «خنگ خدا، اون جا یه خونهی بده، بدِ بد. دیگه نذار چیزی بهت بگم. ننهام میگه هر وقت از جلوی خونهی پرو رد شدین چشاتونو ببندین و بگین خدا لعنتش کنه.» قسمتی هم که عکس ریحانه در بقچهاش هست و با آن حرف میزند زیباست: «عکسش را میان بقچهام پنهان کردهام تا هر وقت دلم تنگ شد به آن نگاه کنم. حواسمو پرت نکنی ریحانه، میترسم با سر بیفتم توی لجنها و بچهها دستم بیندازند. آخه همهی اونا میدونن چقد دوستت دارم.»
یک داستان کوتاه هم از طاقچه خریدم که قیمتش فقط دو تومان بود. داستان «تاریخنگار لجباز» نام دارد. کتاب اثری از نویسنده اهل نیجریه، یعنی چیماماندا انگوزی آدیشی، است. به قول دانشآموزانم که همیشه به اسمهای دراز گیر میدهند، اسمش فقط دو خط و نیم است. حالوهوای زیبایی داشت از مردمان نیجریه از آنها که به خدایان و مهربانی و نفرین خدایان باور دارند، دختران را به بردگی میفرستند، آنهایی که از عقاید قبیلهای دل میکَنند و به مسیحیت رو میکُنند، آنهایی که از نوشتهنشدن تاریخشان خشمگیناند. یکی از شخصیتهای «تاریخنگار لجباز» مورخی به اسم گراس است که با وجود برخی مخالفتها قرار است، کتابی در تاریخ و فرهنگ مردم نیجریه بنویسد به اسم «آرامش با گلوله: تاریخ نیجریه جنوبی». این داستان را قبل از شروع فکر میکردم بیشتر دوست داشته باشم، اما نداشتم. «... بدون اینکه اطمینان داشته باشد چطور با زنی که دارد گریه میکند، رفتار کند که سزاوار اشک ریختن نیست»