حسین سبزیان حالا بهخاطر عشق بیحدومرزش به سینما سر از زندان قصر درآورده است. در زندان، عباس کیارستمی کناردستش نشسته است و درباره همان عشقی صحبت میکند که او را به زندان کشاند. سبزیان در گیرودار زندان هم دست از سر سینما برنمیبردارد و به کیارستمی میگوید: تو میتوانی درباره رنجهای من فیلم بسازی، میتوانی رنجهای من را به تصویر بکشی؟
کیارستمی که در این تاریخ هنوز خیلی از فیلمهایش را مثل«طعم گیلاس» نساخته، اما کارگردانی جهانی است، به سبزیان جواب میدهد «خب، حالا این قول را نمیدهم». سینما به سبزیان قول نمیدهد همانی باشد که او میخواهد، اما مرد بازهم این پناهگاه را دیوانهوار دوست میدارد. داستانِ مستند این عاشقانه رنجبار به کارگردانی و نویسندگی عباس کیارستمی، در «کلوزآپ» روایت میشود که محصول سال ۱۳۶۸ شمسی است.
«کلوزآپ» از پربحثترین آثار سینمایی کیارستمی و از یک منظر درباره خود سینما است که در مزر فیلمهای داستانی و مستند سیر میکند. کیارستمی این فیلم را که هنوز هم در مجامع سینمایی و نشریات بینالمللی معتبر موردتوجه است، درباره «قدرت عشق» میدانست.
این کارگردان فقید در کتاب «سرکلاس با کیارستمی» که بهکوشش «چاپ و نشر نظر» در سال ۱۴۰۱ شمسی به سرانجام رسید، درباره تمجیدی از این فیلمش میگوید: «یک بار کسی میخواست مرا به کس دیگری معرفی کند [گفت]: «ایشان کارگردان کلوزآپ است،» که در پاسخ آن شخص ـ که با سینما ارتباط حرفهای نداشت ـ گفت: «فکر نمیکردم آن فیلم کارگردان داشته باشد.» این مفهوم مرا به وجد آورد. ستایشی ناخواسته.»
«کلوزآپ» درباره مردی سینهفیلیا یا شیدای فیلم است که از قضا به یکی از کارگردانان مشهور ایران در دهه ۶۰ شمسی، یعنی محسن مخملباف، شباهت ظاهری دارد. این مرد همان حسین سبزیان است که بهگفته خودش با کارگری در یک چاپخانه، بدون همسر، با مادر و یکی از فرزندانش، زندگی بخورونمیری را سپری میکند.
سبزیان روزی در میانه روزمرگیها و بدون نقشه قبلی، خودش را به یکی از مسافران اتوبوس شهری تهران، محسن مخملباف معرفی میکند و امضا هم میدهد! این مسافر شهری، کسی جز مادر سنوسالدار خانواده «آهنخواه» نیست که آنها هم عشق سینما دارند. سبزیان تا جایی در نقش مخملباف غرق میشود که از خانه آهنخواهها سر درمیآورد و قرار میشود کاشانه آنها لوکیشین فیلمی شود که بازیگرش پسر جوان این خانواده باشد.
خیلی نمیگذرد که با کمک یکی از دوستان آقای آهنخواه یا پدر خانواده، سرخوشانههای سبزیان (حسرت دیگریبودنش) به بنبست میرسد و به جرم کلاهبرداری بازداشت میشود. کمی بعد، روزنامهنگاری بهاسم حسن فرازمند، شخصیتی که میتوان «کلوزآپ» را یک بار از نگاه او و همه خبرنگاران شیفته سینما بازخوانی کرد، این واقعه را قلمی میکند و کیارستمی فیلمش را تحتتأثیر همین گزارش مطبوعاتی کلید میزند.
در «کلوزآپ»، سبزیان، کیارستمی، خانواده آهنخواه، فرازمند و محسن مخملباف که ابتدا بدلش و در اواخر کار خودش اضافه میشود، همگی نقش واقعیشان را بازی میکنند تا یکی از فیلمهای نامتعارف تاریخ سینمای ایران را تماشا کنیم. یکی دیگر از این بازیگران که او هم نقش راستین خودش را در فیلم بازی میکند، سربازی اهل اصفهان به اسم محمدعلی براتی است که خدمتش تهران افتاده. همان پسر جوان و سبیلو که در خانه آهنخواه به دست سبزیان دستبند میزند و حالا شاید جایی در نزدیکی ما روزگار میگذراند!
سبزیان سالها بعد در اواسط دهه ۸۰ شمسی، پس از سه ماه بستری در بیمارستان، در لحظاتی که نمیدانیم یاد کدام فیلم، سکانس، دیالوگ، آرتیست، سوپراستار یا خاطره کدام روز سینمارفتن از ذهنش عبور میکرد، جان داد. سرنوشت سبزیان مردی که تمام عمر در آتش عشق سینما سوخت و جز با مجلات سینمایی و فیلمنامه و فیلم سروکاری نداشت، یکی از تراژدیهای زمانه ما است.
تراژدی سبزیان تراژادی همه آنهایی است که هرگز سهمی از واقعیت دنیای پرافسون سینما نداشتهاند، بازیگر و سناریست و کارگردان نبودهاند، اما از سینما دست نکشیدند. «کلوزآپ» تراژدی آدمهایی است که همواره هویتشان را جایی دیگر و در وجود دیگری میجویند و کجا و چهکسی بهتر از سینما؟!
سینما با همه فقدانهای آزارندهای که از شخصیت و زندگیمان به یادمان میآورد، بازهم تسلی است، همانطور که برای سبزیان بود. مگر نه اینکه در فاصله دو فیلم دلتنگش میشویم و دوباره جستوجویش میکنیم؟! سینما دوباره پناهگاه دیوانگانش میشود؛ گیرم برای فیلمکردن رنجِ سبزیانها، آهنخوانها، فرازمندها، براتیها، مخملبافها، کیارستمیها قولی بدهد یا ندهد! چه باک؟!