زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

سگ کیوت و هلندی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

از قیطریه تا اورنج کانتی

 آن‌هم بوی مرگ می‌داد. منظورم اولین کتابی است که از آقای حمیدرضا صدر خواندم. همان کتابی که عنوانش با محمدرضا شاه پهلوی حرف می‌زد: «تو در قاهره خواهی مرد». و حالا این دومین کتابی است که از او خواندم. همانی که با خودش حرف می‌زند «از قیطریه تا اورنج کانتی». در مدت خواندنم می‌گفتم که آیا صدر به ذهن رسیده، به خیالش آمده یا فکرش را کرده که می‌شد اسم کتاب را گذاشت «تو در آمریکا (یا اورنج کانتی یا...) خواهی مرد». نمی‌دانم.

مردی در اوایل شصت‌سالگی‌اش پُر از امید و اشتیاق به زندگی، با چندین شغل، با زن و فرزندی که بی‌نهایت دوستشان دارد، در تهرانی که ستایشش می‌کند با همه‌ی کاستی‌هایش و با علایقی که نمی‌تواند بدون آنها روز را شب کند، از کتاب و سینما و فوتبال گرفته تا دوستان و نزدیکان و سفر و طبیعت و خوراکی‌ها، ناگهان از بیماری‌ای ترسناک، یعنی سرطان، خبردار می‌شود. از همان روز که پزشکش در ایران به او این خبر نحس را می‌دهد تا یک سال و نیم بعد  که برای درمان در آمریکا به سر می‌برد، خاطراتش را به قلم می‌آورد. بعد از آن، یک سال و نیم دیگر هم در آمریکاست و زندگی خودش را دارد، اما ناامیدی، ناامیدی از سرنوشتی که نمی‌داند با آن چه کار کند و قوی‌ترشدن بیماری، او را امان نمی‌دهد تا باز هم از روزها و شب‌های تلخش بنویسد. به‌هرحال، برای آن یک‌ونیم سال هم در حدود ۳۰ صفحه، غزاله صدر، یعنی دختر جوانش، مطالبی نوشته و به کتاب افزوده،‌با صحنه‌هایی تلخ‌تر از آنچه پدرش در ۳۰۰ صفحه‌ی قبل نوشته است.

حمیدرضا صدر، مردی که بی‌تردید یکی از خوش‌نام‌ترین و باشخصیت‌ترین و باسوادترین مردهای فوتبال ایران است، در این سه سال بیماری‌اش کمتر روزی آب خوش از گلویش پایین می‌رود. همه‌اش دوا و دکتر و بیمارستان و شیمی‌درمانی و اتاق عمل، با تنی که هر روز آب‌تر و آش‌ولاش‌تر می‌شود و قلبی که بیشتر به تنگ می‌آید و اعصابی که دیگر از آن چیزی نمانده. از یک جای کتاب عمل‌های نویسنده شروع می‌شود و من حساب می‌کردم این چندمین بار است که جراحی می‌شود. ولی کم‌کم از شمارش دست کشیدم. به‌جای گفتن یک عدد می‌توانم بگویم بارها و بارها یا خیلی زیاد. تومورها محاصره‌اش می‌کنند. هر بار از یک جای بدنش سر در می‌آورند و بازی‌اش می‌دهند و از رو نمی‌روند تا روزی که جانش را بگیرند.

حمیدرضا صدر در اوج بیماری‌اش به ستوه می‌آید، خشمگین و کینه‌جو و بدعنق و ناسپاس می‌شود. مدام می‌خواهدانتقام بگیرد. از کی؟ از چی؟ اصلاً یک روز دلش می‌خواهد که خود را در یکی از رودهای غربت غرق کند و تمام. ولی نمی‌کند. منتظر می‌ماند. چشم می‌دوزد تا ببیند سوت پایان بازی چه وقت به صدا در می‌‌آید.

«از قیطریه تا اورنج کانتی» برای اولین بار زیرنظر نشر چشمه و در سال ۱۴۰۰ چاپ می‌شود. من این کتاب را که در صفحه‌ی مهدی یزدانی خرم با آن آشنا شدم، دوست داشتم. و دوست دارم در اولین فرصتی که به دست آوردم «روزی روزگاری فوتبال» را هم بخوانم. به‌نظر من وجود این کتاب، خود بازتابی از امید به زیستن است و اینکه شاید در دردناک‌ترین روزهای زندگی هم آدم می‌تواند کاری کوچک یا بزرگ بکند و کم نیاورد. ولی به‌هرروی «از قیطریه تا اورنج کانتی» حال‌وهوای غمناکی دارد و در بعضی جاها زیادی تیره و تلخ می‌شود. پس اگر سلیقه‌ی کتابخوانی‌تان را می‌دانید و حدس می‌زنید چنین اثری  به‌جای اینکه تأثیر مثبتی بر شما بگذارد، بدتر روحیه‌تان را شکننده و پریشان می‌کند، به‌نظر من نخوانیدش.

.

آرام‌گرفتن باد پاییزی. دردست‌گرفتن یک ترکه‌ی شکسته و پرسه میان درختان. گاهی به نظر می‌رسد سایه‌ای بر سایه می‌افتد. قاتی‌نشدن در بحث‌ها. درگیرنشدن در مجادلات. ظاهر خونسردی داری و کلامت بیش از حد آرام شده. خوب می‌دانی چه دنیای آشفته‌ای پیدا کرده‌ای. به طور هراسناکی به هم ریخته‌ای چون مهی تاریک و غیرقابل‌نفوذ. بی‌قراری‌های اولیه جای‌شان را به تسلیمی زودهنگام داده‌اند که بدتر از آن چیزی است که تصور می‌کردی. احساس رسیدن به پایان راه ترکت نمی‌کند و انگار چیزی سیاه و ناشناخته روی شانه‌هایت ایستاده است. انگار زمین زیر پایت هر آن ممکن است به باتلاقی بدل شود.همه‌ی عمر در حد فهمت پاهایت را روی زمین کوفته بودی و تنها چیزهایی که تو را می‌ترساندند همان‌هایی بودند که همه آن‌ها را می‌دیدند، اما حالا انگار تو چیزی می‌بینی که دیگران نمی‌بینند. کنارت هستند و دستی به سروگوشت می‌کشند، اما انگار در دنیای دیگری به سر می‌برند. تو جان می‌کنی پا به دنیای‌شان بگذاری و کنارشان قرار بگیری، اما دورن مهی سیال و سنگین گم شده‌ای. با قلبی در حال انفجار. چشمانت همه‌چیز آن‌ها را بهشتی می‌بیند، بهشتی دسترس‌ناپذیر برای تو.

دختر همسایه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یادم تو را فراموش

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

زود ببین!

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.