زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی
زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

زندگی، جنگ و چیزهای دیگر

کتاب، فیلم، روزمرگی

غمگین‌تر

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ابری به دشت خاطره می‌بارد

«ابری به دشت خاطره می‌بارد» کتاب گفت‌وگو با محمدابراهیم جعفری و روایتی از زندگی او به قلم پرستو رجایی است. این کتاب را از فیدیبو و برای نوشتن یادداشتی که احتمالاً حدود صدهزار تومان به من حق‌ا‌لتحریر می‌دهند، به قیمت حدود نودهزار تومان از فیدیبو خریدم و خواندم! این اثرِ زندگی‌نامه‌ای در سال ۱۴۰۱ به‌کوشش مؤسسه فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر و در ۲۱۶ صفحه منتشر شده است.

کتاب شروع خوبی دارد. با نامه‌ای از طرف مریم به محمدابراهیم شروع می‌شود. این نامۀ کوتاه شاید بشود گفت که چکیده‌ای از سرتاسر کتاب است؛ چکیده‌ای که با قلمی نرم از زبان معشوق و دوست و همسر محمدابراهیم جعفری به قلم آمده است. در گوشه‌ای از نامه می‌خوانیم «و برگ سبز کوچکی برایت باغی است»، آدم باید خیلی دل‌زنده و قلب و نگاه لطیفی داشته باشد که برگ کوچکی برایش باغ باشد! و جعفری، شاعر و نقاش معاصر ایرانمان این‌گونه بود.

بر اساس گفت‌وگوهای جعفری با رجایی پی می‌بریم که پدر و مادرش چگونه ناخواسته بارقه‌های ادبیات و هنر را در وجود او بیدار کردند. خانوادۀ جعفری سال‌ها ساکن شهرضا بود و حمید مصدق، شاعر پراسم و رسم شهرضایی نیز پسرخالۀ اوست. اما جعفری قبل از اینکه خاطره‌ای از آن شهر در ذهنش ثبت شود، خانوادگی به بروجرد هجرت می‌کنند و او به سال ۱۳۱۹ در همین جا به دنیا می‌آید.

جعفری به یاد دارد که پدرش چگونه شعر و آواز می‌خواند و پسر از نوای غم‌آلود پدر اشک می‌ریخت. جعفری حدس می‌زند برخی از آن اشعار سروده‌های خود پدرش باشد. چه باشد و چه نباشد، همین اشعار و طبیعت دلربای لرستان بود که از جعفری شاعری عاشق و دوستدار درخت و مرغ ساخت:

خاکستری، خاکستری، خاکستری

صبح، مه، باران

ابر، نگاه، خاطره

در من ترانه‌ای نبود، تو خواندی

در من آینه‌ای نبود، تو دیدی

ریشه‌ای بودم در خواب خاک‌های متبرک

بی‌باران

در نگاه تو سبز شدم

برقی از چشمانت برخاست

نگاهم بارانی شد

گونه‌هایت خیس باران

چشم‌هایت آفتابی

گرگ‌ها می‌زایند

بره‌ها را دریابیم

تو با چشمانت مرا بنواز

چوبدست چوپانی‌ام سلاحی کارگر خواهد شد

بعد از جنگ، با چوبدستم

انجیرهای تازه برای تو خواهیم چید

با تو خواهم ماند

با تو خواهم خواند

و تو را در بُهت آفتابیت خواهیم بوسید

اگر ابرها بگذارند...

ماجرای دلبستگی جعفری به نقاشی نیز خواندنی است. او از تصویر مرغ «گل‌باقالی» که مادرش روی کاغذ تصویر می‌کند و دست پسرکش می‌دهد، به‌ یک‌باره شیفتۀ نقاشی می‌شود و بعدها تا آن سوی فرانسه و آمریکا آثارش به نمایش درمی‌آید. او کلکسیونی از نقاشان دیگر هم داشت که سهراب سپهری یکی از آن‌هاست. جعفری که شاید هنوز هم چنان‌که باید و شاید برای ما شناخته‌شده نیست در سال ۱۳۹۷ از دنیا رفت.

 «ابری به دشت خاطره می‌بارد» روایتی از کودکی و نوجوانی و جوانی جعفری است؛ مردی که اروپا را زیر پا گذاشت، بعد از انقلاب به وطنش بازگشت، بی‌مهری دید، دوران جنگ ایران و عراق را با طنازی‌هایش و رنج پشت‌سر گذاشت. و بعدها کبوتران محبوبش را بی‌رحمانه و دلخراش از دست داد. و تمام این مدت زندگی را از یاد نبرد. 

درختان خرمالوی تنهای تنهای تنهای

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بابا

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دردهای بی‌دارو

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.